چهارشنبه دوم مرداد 1387
کرم
ساقی به کرم نواخت ما را خم خانه بریخت بر سر ما
ما جام حباب چون حبابیم در است زما و ما ز دریا
عشق است که هیچ جا ندارد هر جا می جم تو جام بیجا
در دیده مست ما توان دید آن نور ولی به چشم بینا
آئینه از او وجود دارد او نیز به آئینه هویدا
با شمع جمال او که باشد پروانه عقل بی سرو پا
رندیم و حریف نعمت الله هرگز نکنیم توبه حاشا
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
دردمند
دردمندانیم و مانده بی دوا همدم وهمدرد ما هم درد ما
غرق در دریای بی پایان شدیم غیر ما دیگرنباشد آشنا
آبرو جویی بیا از ما بجو تا بیابی آب روی ما زما
رو فنا شو تا بقا یابی ز عشق بینوا شو تا از او یابی نوا
بر در میخانه مست افتاده ایم بی حجاب و فارغ از هردو سرا
از وجودو از عدم آسوده ایم باز رسته از فنا و از بقا
رند سر مستیم در کوی مغان نعمت الله گر همی جویی بیا
پنجشنبه بیستم تیر 1387
موج
موج است و حباب و آب دریا هر چار یکی بود بر ما
هم آب وحباب و موج مائیم دریا داند اندر حقیقت ما
بنگر به یقین که جز یکی نیست هم قطره وجو سیل و دریا
میدان که حجاب ماهم از ماست ما را نبود حجاب جز ما
از دیده ما ببین به تحقیق تا کشف شود حقیقت ما
بیگانه شوی ز هردو عالم گر زآنکه بود ترا سر ما
تا رسته نگردی از من وما سید نشوی تو واصل ما
یکشنبه نهم تیر 1387
بنده ساقی
بنده ساقی ما شو تا شوی سلطان ما جان فدا کن تا شوی جانان ما ای جان ما
چشم صورت بین ببند و دیده معنی گشا تا ببینی بر سریر ملک دل جانان ما
گر گدای عشق باشی پادشاه عالمی حکم تو گردد روان گر تو بری فرمان ما
از نم چشم وغم دل نقل و باده می خوریم الصلا گر عاشقی فرما بخور از خوان ما
حال ما پیدا شود بر سالکان صو معه گر جمال خود نماید شاهد پنهان ما
همدم جامیم و ساقی را حریف سر خشیم ذوق اگر داری طلب کن صحبت رندان ما
مجلس عشق است و سید عاشق و معشوق او این چنین بزمی بیابی گر شوی مهمان ما
دوشنبه سوم تیر 1387
جانان
رفت آن جانان ما از دست ما ای دریغا دلبر سر مست ما
او برفت و پای او نگشوده ایم تا ابد زلفش بود پا بست ما
ما همه جا نیکی او گفته ایم او نخواهدآنچنان اشکست ما
چاره ای غیر رضا و صبر نیست این زما چون تیر رفت از شست ما
در خیال اوست جان ما مدام در روان خواهد به او پیوست ما
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
درمان
صد دوا باد ا فدای درد بی درمان ما درد دردش نوش کن گر می بری فرمان ما
ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او همدم زنده دلان شو تا بدانی جان ما
خانه خالی کرده ایم و خوش نشسته بر درش غیر او را نیست بارش در سرابستان ما
جان ما آئینه دار حضرت جانان بود عشق او گنجی است در دل ویران ما
غرق دریایم و خوش دست و پایی می زنیم ذوق اگرداری در آ در بحر بی پایان ما
خون دل در جام دیده پیش مردم می نهیم در خیال انکه بنشیند و می بر خوان ما
نعمت دینی و عقبی ان تو ای نازنین ما از آن نعمت الله نعمت الله آن ما
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
سلطان
هر چه خواهد میکند سلطان ما دل برو جان بخش آن جانان ما
دینی و عقبی از آن این وآن ما از آن او و او هم زان ما
دردمندانیم و در دی می خوریم درد در دل بود درمان ما
عقل کل حیران شده در عشق او خود چه باشد عقل سرگردان ما
هر که آمد سوی ما با ما نشست غرقه شد در بحر بی پایان ما
رند سر مستی طلب از وی بجو لذت رندی سر مستان ما
بنده فرمانیم وفرمان میدهیم سید ما میبرد فرمان ما
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
نور
روشن است از نور رويش ديده بيناي ما خلوت ميخانه عشق است دايم جاي ما
آفتابي در ازل خوش سايه اي بر ما فكند تا ابد روشن بود اين روي مه سيماي ما
ذوق ما داري بيا با ما در اين در يا درآ تا به عين ما نصيبي يابي از درياي ما
در سر ما عشق زلفش ديگ سودا مي پزد بس سري در سر رود گر اين بود سوداي ما
از لطيفي آن يكي با هر يكي يكتا شده جان فداي لطف آن يكتاي بي همتاي ما
بلبل مستيم و در گلشن نوائي مي زنيم رونقي ديگر گرفت اين گلشن از غوغاي ما
مجلس عشق است و رندان مست و سيد در روضه رضوان بود اين جنت الماواي ما
روشن است از نور رويش ديده بيناي ما دره بيضا بود غواص اين درياي ما
جمله عالم وجودي يافته از جود او خوش بود اين خلعت اوراست بر بالاي ما
كرد واي درد دل خواهي بيا با ما نشين ذوق اگر داري بجو يكتاي بي همتاي ما
جمله اسما ي او از اسم اعظم خوانده ايم اسم او گر بايدت اسماي او اسماي ما
عاشقان را نيست پروايي دمي با غير او عاقلان را مي نباشد يك نفس پرواي ما
سر نهاده بر در خلوت سراي حضرتش خود كه دارد در جهان خوشتر از اين ماواي ما
در دل سيد بگنجد غير عشق حضرتش حضرت او كي نشاند ديگري بر جاي ما
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
گنج
مخزن گنج جمله اسما ما نور چشم تمام اشيا ما
غرق بحريم و آب مي جوييم قطره و موج وجو و دريا ما
رند مستيم و عاشق و معشوق به همه اسمها مما ما
ما نه ماييم و ما همه اوئيم اثري چون نمانده با ما ما
جام گيتي نما بما بنمود دو جهان ديده ايم يكتا ما
همه روشن به نور او باشد تا نگويي مگر كه تنها ما
رو نهاديم بر در سيد باز گشتيم سوي ماوا ما
درآمد ساقي و آورد جام مي براي ما منور كرد نور او سراي كه؟سراي ما
همه مي هاي خمخانه بما انعام فرمودند كرم بنگر كه الطافش چها كرده بجاي ما
خرابات است و ما سرمست وساقي جام مي بر دست حيات جاودان يابي از اين آب وهواي ما
در ميخانه بگشودند و داد عاشقان دادند بحمد الله اجابت شد دعاي كه؟ دعاي ما
حريف دردمندانيم و درد مي نوشتيم بماده دردي دردش كه آن باشد دواي ما
چه خوش ذوقي است ذوق ما كه عالم ذوق از او يابند نواي عالمي بخشد نواي بينواي ما
گداي نعمت اللهيم و سلطان همه عالم بيا و پادشاهي كن ز انعام گداي ما
شنبه سی و یکم فروردین 1387
محرم اسرار
خرم آن دل كه شود محرم اسرار شما دلخوش آنكس كه بود عاشق غمخوار شما
همت قاصر اگر مي طلبد حور و قصور همت عالي ما هست طلبكار شما
چشم من روي شما هم بشما مي بيند ديده ام ديده مگر نور زانوار شما
دو جهان را بفروشيم بيك جرعه مي گر خريدار بود بر سربازار شما
بزم عشق است و شما عاشق سرمست مدا تا ابد لطف خدا باد نگهدار شما
جان چه باشد كه كنم در قدمت ايثارش قاصرم گر همه عالم كنم ايثار شما
نعمت الله ز خدا وصل شما مي جويد هست اميدش كه رسد باز به ديدار شما
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
بحر
بحر در جوش است و رو دارد بما گوهر دريا همي آرد بما
گنج اسما حضرت سلطان عشق يك به يك مجموع بشمارد بما
ما امينيم امانت آن اوست هر چه او بسپرد و بسپارد بما
كشت ما از خشكسالي ايمن است رحمتش پيوسته مي بارد بما
باز يارم باز ياري ميكند تخم نيكي نيك مي كارد بما
دارم اميدي كه لطفش از كرم ما يي ما هيچ نگذارد بما
خاطر موري ز ما آزرده نيست سيد ما كي بيازارد بما
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
سیلاب
عالمی غرقند در سیلاب ما تشنگان دانند قدر آب ما
آفتابی رو نماید روشن است گر ببینی روی این مهتاب ما
خوش خیالی می نماید روزوشب گه به بیداری و گه در خواب ما
حکم میخانه به ما بخشیده است حضرت سلطان ما وهاب ما
نسبت ما با رسول الله بود خود که دارد اینچنین انساب ما
در خرابات مغان گر بگذری مجلسی بینی همه اصحاب ما
بر در سید مقامی یافتیم فصل فصل او بود در باب ما
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
یار ما
از کرم بنواخت ما را یار ما لاجرم بالا گرفته کار ما
جان فرو شانیم در بازار عشق نان چه باشد بر سر بازار ما
اب چشم ما به هر سو می رود باز میگوید روان اسرار ما
منصب عالی اگر خواهی بیا خاک ره شو بر در خمار ما
از حباب و موج ودریا اب جو تا بیابی این همه اثار ما
جز یکی در هر دو عالم هست؟؟ نیست کس نکرد اقرار بر انکار ما
رند سر مستیم وباساقی حریف نعمت الله سید وسردار ما
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
یار ما
مرا گفت باری که ای یار ما اگر یارمائی بکش بار ما
برومایه وسود دکان بمان گرت هست سودای بازار ما
بیا قول مستانه ما شنو بخوان از سر ذوق گفتار ما
نداریم ما کار با کار کس ندارد کسی کار با کار ما
چه بندی تو نقش خیالی به خواب نظر کن تو در این چشم بیدار ما
اگر رندو مست حریف خوشی بیا بی مرادی زخمار ما
سزاوار ما نیست هر بنده ای بود سید ما سزاوار ما
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
هر چه می گویند
هر چه می گویند می گوئیم ما و آنچه می جویند می جوئیم ما
ما به بوی زلف سنبل بوی او مو به مو زلف بتان بوئیم ما
جام می اب حیاتی خوش بود خرقه خود را به ان شوئیم ما
ما و او با هم یگانه گشته ایم بی دوئی ما وتو اوئیم ما
عین دریائیم و دریا عین ماست عین ما از عین ما جوئیم ما
نیست ما را ابتدا او انتها تا ابد خود را بخود پوئیم ما
سیدم آئینه گیتی نما است با چنین آئینه یک روئیم ما
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
حضرت او
حضرت او رابه او ببینیم ما لاجرم اورا نکو ببینیم ما
آب چشم ما به هر سو رونهاد غرق دریا سو بسو ببینیم ما
غیر او در اتش غیرت بسوخت غیر او چون نیست چو ببینیم ما
عاشق و معشوق ما هردو یکیست رشته یکتوکی دو ببینیم ما
احول است آن کس که یک ببیند به دو کی چو احول یک به دو ببینیم ما
دیگران او رابه نعمت دیده اند نعمت الله را به او ببینیم ما
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
زخم عشق
مي زخم عشق مينوشيم ما خلتي از عشق ميپوشيم ما
درطريق عاشقي چون عاشقان مدتي شد تا كه مي كوشيم ما
عشق ميگويد سخن از وي شنو ما نمي گوييم وخاموشيم ما
عاشقانه همچو خم مي فروش باز سر مستيم و درجوشيم ما
جرعه اي مي ما به صد جان مي خريم نيك ارزان است نفروشيم ما
سر به سرچشميم تا بينيم او گرسخن گويد همه گوشيم ما
ما به عشقش عاقل ديوانه ايم تا نپنداريم كه بيهوشيم ما
همچو بلبل درهواي روي گل روز و شب بخروشيم ما
نعمت اللهيم و با سيد حريف باده نوشيم و مدهموشيم ما
چهارشنبه یکم اسفند 1386
خرابات
درخرابات فنا ملک بقا داریم ما خوش بقایی جاودانی زین فنا داریم ما
کشته عشقیم و جان درکارجانان کرده ایم این حیات لایزالی خونبها داریم ما
خم می درجوش وماسرمست وساقی درنظر غم زمخموران ایندوران چراداریم ما
جام درد درد او شادی رندان می خوریم دردمندانیم ودایم این دوا داریم ما
دیگران گرملک ومال و تخت شاهی یافتند سهل باشد نزد ما زیرا خدا داریم ما
نقد گنج عشق او در کنج دل ما دیده ایم این چنین گنجی طلب می کن ز ما داریم ما
درطریق عاشقی عمری است تا ره می رویم رهبری چون نعمت الله رهنما داریم ما
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
جانان
شاه خود رایی است این سلطان ما جان فدای او و او جانان ما
با دلیل عقل عاشق را چه کار حال و ذوق ما بود برهان ما
بحر ما انهایی هست نیست خوش در آ در بحر بی پایان ما
عشق اگر داری به میخانه خرام ذوق ما میجو ز سرمستان ما
دینی او عقبی از آن این و آن ما از آن او و او هم زان ما
قرص ماه و کاسه زرین مهر روز و شب بنهاد اندر بر خوان ما
دل کباب است و جگر بریان ولی نعمت الله آمده مهمان ما
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
درمان
در د در دل بود درمان ما خوش بود دردی چنین بر جان ما
عشق او بحری و ما غرقه در او تو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گویی جان به جانان می دهم جان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشق است وما مست و خراب سر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ایی گنج او جو در دل ویران ما
دوست دار نعمت الله خودیم نعمت الله باشد از یاران ما
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
دل روان
غرق دریای بی پایان کجا یابد کنار ساحلش پیدا نباشد بحر بی پایان ما
هرچه آید درنظر آئینه گیتی نماست روشنش بنگر که باشد نور ان جانان ما
جان حیاط جاودان از عشق جانان یافته عشق اگر داری طلب کن ذوق جاویدان ما
مجلس عشق است و رندان مست وساقی در حضور ساغر می نوش کن شادی سر مستان ما
سینه بی کینه ما مخزن اسرار اوست گنج اگر خواهی بجو کنج دل ویران ما
نعمت الله رند سرمست است و جام می به دست می به رندان میدهد این سید رندان ما
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
دل ما
جامی است جهان نما دل ما بنمود به ما خدا دل ما
شمع دل ماست نور عالم افروخت بخود خدا دل ما
عشقش بحریست بیکرانه خوش بحری و آشنا دل ما
سلطان عشق است و جان غلامش او پادشه و گدا دل ما
درد دل ما دوای جان است به زین چه کند دوا دل ما
عهدی بستیم و جاودان است پیوند نگار با دل ما
دل خلوت خاص سید ماست او خانه خدا اسرا دل ما
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
جام گیتی نما
جام گیتی نما ست این دل ما خلوت کبریاست این دل ما
در دل ما جز اومی گنجد روز و شب با خداست این دل ما
کنج دل گنج خانه شاه است مخزن پادشاست این دل ما
ما و دل هر دو خواجه تا شانیم یار و همدرد ماست این دل ما
دردمندیم ودرد می نوشیم درد دردش دواست این دل ما
در خرابات عشق دل گم شد تو چه دانی کجاست این دل ما
نعمت الله از دل ما جو که بدوآشناست این دل ما
یکشنبه هجدهم آذر 1386
دل
دل ما گشته است دلبر ما گل ما بیحد است و شکر ما
ما همیشه میان گل شکریم زان دل ما قویست در بر ما
زهره باشد حوادث فلکی گر بگردد به گرد لشکر ما
ما به پری پریم سوی فلک زانکه اصلی است اصل گوهر ما
نعمت الله نور دیده ما است سایه اش کم مبادا به سر ما
شنبه هفدهم آذر 1386
خوش چشمه آبی
خوش چشمه آبی است روان در نظر ما سیراب شده خاک در از رهگذر ما
از دیده ما آب روان است به هر سو امید که جاوید بماند اثر ما
ما آب حیاتیم و روانیم به هر سو سرسبزی باغ خضر است از گذر ما
میخانه ما قبله حاجات جهان است شاد که جهانی به سر اید به درما
نوریست که از دیده مردم شده پنهان روشن بتوان دید ولی در نظر ما
مستیم ونداریم خبر از همه عالم این است خبر هرکه بپرسد خبر ما
در آینه دیده سید نظری کن تا باز نماید بتو روشن به سر ما
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
ما بنده درویشیم
ما بنده درویشیم شاها نظری فرما صاحب نظری شاها ما را نظری فرما
آنجا که مقام توست ما را نبود باری باری زسر احسان اینجا نظری فرما
تو ناظرو منظوری ما آینه روشن در آینه روشن جانا نظری فرما
ما از نظر لطفت داریم بسی امید نومید مکن ما را حالا نظری فرما
در هر چه نظر کردیم نور تو دران دیدیم با عقل از آن گفتیم :اشیا نظری فرما
ای موسی بن عمران ذاتش نتوانی دید در عین همه بنگر اسماءنظری فرما
با سدی سرمستان داری نظری شاها از بهر دل سید ما را نظری فرما
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
خوش آب حیاتیست
خوش آب حیاتیست روان در نظر ما عالم همه سیر آب ده از رهگذر ما
از دیده ما آب روان است به هر سو امید که جاوید بماند اثر ما
عمریست که در گوشه میخانه مقیمیم رندان همه سرمست فتاده به در ما
ما غرق دریای محیطیم چو ماهی ما را تو به دست آورو می جو خبر ما
سودا زده زلف پریشان نگاریم تا از سر آن زلف چه آید به سر ما
خوش نقش خیالی است در این خلوت دیده روشن بتوان دید ببین در نظر ما
هر میوه که در جنت اعلا نتوان یافت از نهمت الله طلب و از شجر ما
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
چیست عالم
چیست عالم شبنمی از بحر ما کیست آدم عارفی در شهر ما
هر کجا بکری است در دار وجود از سر مهر امده در مهر ما
دهر جز نقش خیالی بیش نیست بگذر از دهرو طلب کن دهر ما
عقل زهر است ای پسر پازهر عشق زهر بگذار وبجو پازهر ما
رحمت ما بر غضب پیشی گرفت لطف ما مستور کرده قهر ما
غیر ما در بحر ما دیگر مجو خود کجا غیری بود در بحر ما
نعمت الله نعمتی دارد تمام جمع کرده این همه از بهر ما
یکشنبه یازدهم آذر 1386
عود
جان چو عود است و دل چو مجمر ما آتشش نور عشق دلربا
آفتاب سپهر جان وجهان پرتوی دان زرای انور ما
نهر آب حیات و عین زلال قطره ایی دان ز حوض کوثر ما
گوهر تیغ مهر روشن رای ذره ای باشد ان ز خنجر ما
آنکه سلطان خلوت جان است بنده وار ایستاده بر در ما
عرصه کائنات ومافیها خطه ایی دان ز ملک کشور ما
دامن ما دوست ما پس از این چونکه آمد بخود فرو سرما
ما نه مائیم ما همه اوئیم اوئی او شده برابر ما
سیدی از میانه چون برخاست خواجه وبنده شد یکی بر ما
سه شنبه ششم آذر 1386
مشک
مشک چبود شمه ای از بوی ما کیست عنبر واله گیسوی ما
آب چشم ما بهر سومی رود هم ز چشم ماست آب روی ما
صبحدم باد صبا خشبو رود می برد گردی ز خاک کوی ما
تا قبول حضرت سلیمان شدیم شاه ترکستان بود هندوی ما
غرق دریاییم اگر تو تشنه ایی آب می جویی قدم نه سوی ما
عود دل در مجمر سینه بسوخت بزم ما خوشبو شده از بوی ما
عاقلان را گفتگوی دیگر است قول عشاق است گفت گوی ما
عید قربان است وطویی میکنیم جانهای قربان شده در طوی ما
سیدیم وعاشقان را بنده ایم لاجرم عالم بود انجوی ما
