روشن است از نور رويش ديده بيناي ما خلوت ميخانه عشق است دايم جاي ما
آفتابي در ازل خوش سايه اي بر ما فكند تا ابد روشن بود اين روي مه سيماي ما
ذوق ما داري بيا با ما در اين در يا درآ تا به عين ما نصيبي يابي از درياي ما
در سر ما عشق زلفش ديگ سودا مي پزد بس سري در سر رود گر اين بود سوداي ما
از لطيفي آن يكي با هر يكي يكتا شده جان فداي لطف آن يكتاي بي همتاي ما
بلبل مستيم و در گلشن نوائي مي زنيم رونقي ديگر گرفت اين گلشن از غوغاي ما
مجلس عشق است و رندان مست و سيد در روضه رضوان بود اين جنت الماواي ما
روشن است از نور رويش ديده بيناي ما دره بيضا بود غواص اين درياي ما
جمله عالم وجودي يافته از جود او خوش بود اين خلعت اوراست بر بالاي ما
كرد واي درد دل خواهي بيا با ما نشين ذوق اگر داري بجو يكتاي بي همتاي ما
جمله اسما ي او از اسم اعظم خوانده ايم اسم او گر بايدت اسماي او اسماي ما
عاشقان را نيست پروايي دمي با غير او عاقلان را مي نباشد يك نفس پرواي ما
سر نهاده بر در خلوت سراي حضرتش خود كه دارد در جهان خوشتر از اين ماواي ما
در دل سيد بگنجد غير عشق حضرتش حضرت او كي نشاند ديگري بر جاي ما