شاه خود رایی است این سلطان ما جان فدای او و او جانان ما
با دلیل عقل عاشق را چه کار حال و ذوق ما بود برهان ما
بحر ما انهایی هست نیست خوش در آ در بحر بی پایان ما
عشق اگر داری به میخانه خرام ذوق ما میجو ز سرمستان ما
دینی او عقبی از آن این و آن ما از آن او و او هم زان ما
قرص ماه و کاسه زرین مهر روز و شب بنهاد اندر بر خوان ما
دل کباب است و جگر بریان ولی نعمت الله آمده مهمان ما
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:31  توسط محمد علی
|


